|
به رؤیاهایت فکر کن آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن
| ||
|
جان تو افسرد، جسم تو فرسود، روح تو پژمرد، آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را آزاد باش این یک نفس را از این ملال آباد جان فرسا سفر کن پرواز کن پرواز کن از تنگنای این تباهی ها گذر کن... - شبیه میدان نبردی که نه پرچمی در آن برافراشته است و نه صدای طبل جنگی به گوش میرسد! اما عمیقترین نبردها درست همانجا رخ میدهد؛ وقتی روبهروی خودت ایستادهای. آن لحظه که عقل و دل، ترس و شجاعت، ماندن و رفتن، هر کدام شمشیرشان را از نیام کشیدهاند و تو میان این همه تضاد، ایستادهای و نفس میکشی. جنگ با خودت، جنگی خاموش است؛ نه کسی زخمهایت را میبیند و نه کسی پیروزیات را جشن میگیرد! هر ضربهای که میخوری، از دست خودت است و هر زخمی که میزنی، بر پیکره خودت. فرار معنا ندارد! هر جا بروی، خودت آنجایی! زمان در چنین لحظههایی کش میآید؛ ثانیهها سنگین میشوند و خاطرهها مثل سربازانی خسته از گذشته، به صف میایستند. گاهی میبازی تا یاد بگیری، گاهی میشکنی تا دوباره ساخته شوی. و شاید پایان این جنگ، نه با صلحی ناگهانی، که با پذیرشی آرام رقم بخورد؛ پذیرفتن این حقیقت که بعضی نبردها قرار نیست برنده داشته باشند، فقط قرار است تو را عمیقتر کنند... - جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه .......... چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند! مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید... [ چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ ] [ 8:47 ] [ احمد درگاهی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||