به رؤیاهایت فکر کن
آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن 
لینک های مفید

یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی میزند

نه این که یه تیغ بردارد رگش را بزند

نه !

قید احساسش را می زند ....


- روی زمین دراز کشیدم و به آسمون نگاه میکنم ٬ ابرا دارن آروم آروم رد میشن و من غرق در شکلشون هستم ٬ هر کدوم یه شکلی دارن ٬ خیلی وقت بود که حرکت ابرا رو ندیده بودم ... اِه چه جالب  !!! دو تا تکه ابر دارن رد میشن ٬ شبیه قلبن ٬ دارن به هم نزدیک میشن ٬ نزدیکتر و نزدیکتر ٬ دارم از هیجان داد میزنم ... یه کم مونده بهم برسن ... باد تندتر شد ٬ ولی ابرا دارن سعی میکنن ... باد طوفان شد ... دارن از هم دور میشن ... دور و دور و دورتر ... یکی به شرق ... یکی به غرب ... آسمون صاف میشه و باد آروم میگیره ... انگار که نه ابری بوده و نه بادی و نه دو دلی که میخواستن یه دل بشن ...

- نهایت قصه ابر و باد خیس خیس است ... باران است ... قسم میخورم که این باران یک باران معمولی نیست ... حتماً جایی دور ٬ دریایی رو به باد داده اند ...

- بچه ای رو میبینم روی شنها نشسته و پاهاشو به هم میکوبه و گریه میکنه ٬ دقت میکنم !!! بادکنکش ترکیده ... فکر میکنم شاید به خاطر بادکنکش باشه ... یه کم جلو میرم ٬ چشماش به چشمام گره میخوره ٬ از پشت اشکاش بهم میگه که به خاطر بادکنک نیست ... باد بادکنکم رفت !!! شاید جایی دور٬ دو دل میخوان یکدل بشن ... حالا میفهمم چرا همیشه از باد گله داشتی !!!

-  برو ای باد پاییزی گذر کن .... که دیگر حال رقصیدن ندارم ... پاییز هم اومد ٬ با یه سطل رنگ زرد و چند تا قلم مو ٬ بهم گفت اگه کمکش کنم تو رنگ زدن برگا ٬ بهم اجازه میده بعدش روی اونا راه برم ... من ٬ خود خود من ٬ به تنهایی ٬ "یکی نبود " تموم قصه هام ...

- دیشب تو یه پارکی رو یه نیمکت نشسته بودم یعنی ولو شده بودم ٬ زل زده بودم به خیابان خاطره !!! تو دنیای خودم بودم ٬ دستامو باز انداخته بودم رو نیمکت ٬ احساس کردم چیزی داره روی مچ دستم راه  میره ٬ برگشتم دست چپم رو نگاه کردم ٬ یه عقرب بود !!! آره یه عقرب !!! گفتم تکون ندم دستمو تا بره پایین ... اما اون کار خودشو میکنه ٬ زد بدجوری هم زد ... دستمو تکون دادم افتاد پایین ٬ داشت آروم آروم میرفت ٬ پامو گذاشتم بالای سرش که له اش کنم ... دیدم این که تقصیری نداره ٬ احساس خطر کنه غیر ارادی میزنه ٬ تازه شاید اونم تو حال خودش بوده من رفتم مزاحمش شدم ... اصلاً دست من اونجا چیکار میکرد !!! پامو از روش برداشتم ٬ دیدم حرکت نمیکنه ٬ خودش هم باور کرده بود کارش تمومه !!! چند لحظه بعد رفت ٬ منم برگشتم خونه و تخت خوابیدم ٬ صبح دیدم باد کرده ... اما بادمجون بم که آفت نداره ...

[ جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ ] [ 10:6 ] [ احمد درگاهی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ ، بچه 17 ساله من است ...
...............................................

ما را مي‌گردند
مي‌گويند همراه خود چه داريد؟
ما فقط
رؤياهايمان را با خود آورده‌ايم
پنهان نمي‌كنيم
چمدان‌هاي ما سنگين است
اما فقط
رؤياهايمان را با خود آورده‌ايم ...
« سيد علي صالحي »
لینک های مفید


امکانات وب