به رؤیاهایت فکر کن
آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن 
لینک های مفید

غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار

سخن پوشیده بشنو ،اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست

غم دل با تو گویم غار

من آن کالام را دریا فرو برده

گله ام را گرگها خورده

من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ

من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ...

سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان...

سخن می گفت با تاریکی خلوت...

تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش...

ز بیداد انیران شکوه ها می کرد...

غمان قرنها را زار می نالید...

حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد:

(( غم دل با تو گویم ، غار

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟))

صدا نالنده پاسخ داد :

((...آری نیست ؟))


- شده است میان همه ی پراکندگی لحظاتت بنشینی و بخوای آخرین موسیقی زندگیت رو بسازی و میان آنهمه نت های زیرو بم ٬ میان آن همه لحظاتی که در اوج و فرود احساس و شعورت جان می گیرن ناگهان به یک نت مبهم برسی ٬ به همان لحظه بزرگ تصمیم ! به آن نت سکوت بی انتها؟!!

شده است ؟

شده است که همه ی احساست رو برا توصیف آن لحظه ی سرشار از سکوت و تصمیم در خود جمع کنی اما هیچ شعری هیچ کلمه یا حتی نتی براش نیابی و همچنان وهم زده و سرشار از پرسشی پر هراس خیره ی آن لجظه ای شوی که نمی دونی کجای زندگیت تعریفش کنی؟

شده است ؟

شده است سرگردان و پریشان میان همه ی نگاه ها و احساسها و زمانها و مکانهایی که می شناسی و نمی شناسی به دنبال آن یک کلمه بگردی و ساعتها برگردی میان همه ی خاطراتت و دوباره از نو ورقشون بزنی و جستجو کنی و باز هم یه حس گنگ و نهفته مثل یک سوال تمام خاطرت رو آشفته و درمونده کنه ؟

شده است ؟

شده است سرت رو میون دو دست بگیری و با رنج و درماندگی همه جای درونت رو بکاوی و همچنان آن نت سکوت را میان همه ی نواهای زندگیت تجربه کنی و از خودت بپرسی چرا همیشه یک جای کار میلنگه و همیشه یک زمینه ی محو دور از دسترس مرا به خودش مشغول می کنه که نمیدونم پایان است یا آغاز ؟

شده است ؟

امشب میان همه ی نتهایی که در پس و پیش لحظه هام مرور می کردم و میساختم یک بار دیگه به اون سکوت مبهم سوال برانگیز که بودن منو همیشه به یک توقف عجیب می رسوند و یک لحظه به بی خودی و هراس و درماندگی و اشتیاق و نا معلومی با تکراری شبیه توقف رسیدم اما اینبار آن را با سکوت نه که با کلمه نواختم . ..

پایان !!!!

- دیوونه ای رو میشناسم که تو باغه و عاقلی که تو باغ نیست ... خودم هم که معلومه ...

- هرچند سرم شلوغه و فرصت ندارم ولی با کمال میل و برای چندمین بار کتاب قلعه حیوانات رو میخونم هر چند روزی چند صفحه و باز هم حسرت و تاسف میخورم برای حیواناتی که گولشون زدن و نا امیدشون کردن در قلعه حیوانات و آرزوهاشون بر باد رفت در قلعه حیوانات که بخشی از دنیای امروز قلعه حیواناته و بخش کوچکی خوکهای قلعه حیواناتن و بقیه ...

[ شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ ] [ 20:0 ] [ احمد درگاهی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ ، بچه 17 ساله من است ...
...............................................

ما را مي‌گردند
مي‌گويند همراه خود چه داريد؟
ما فقط
رؤياهايمان را با خود آورده‌ايم
پنهان نمي‌كنيم
چمدان‌هاي ما سنگين است
اما فقط
رؤياهايمان را با خود آورده‌ايم ...
« سيد علي صالحي »
لینک های مفید


امکانات وب