|
به رؤیاهایت فکر کن آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن
| ||
|
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران ، خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست..؟ اول سلام و اما بعد : - تو بطنِ زندگیِ ما آدما اونقدر اتفاقای نادر میتونه متولد بشه که هیچوقت حتی تصورش رو هم نکرده بودیم! همین اتفاقها باعث میشن تو از "خودت" یکی دیگه بسازی که با "خود" قبلی زمین تا آسمون فرق داره! مثله مارها که مدام پوست میندازن و از درونِ پوستِ کهنه شون یکی دیگه میاد بیرون! این صحنه رو دیدم! با بی تفاوتی پوست قبلیش رو رها میکنه و دنبال زندگی جدیدش میره بدون اینکه برگرده و به پوست قبلیش نگاهی بندازه! - خدایا ، این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس میکنم تو ، همه ی آدما، زمانها، وقایع، تصمیم گیریها و همزمانی پیچیده ی اتفاقها رو به خوبی جابه جا میکنی تا آخر آخر به همه اثبات کنی که تنها قدرت مطلق هستی و بقیه با همه ی پیش بینی ها و دانش و امکانات رسماً هیچ کاره ان... - میگم : خدایا مبنای نوشتن سناریوی لحظه ی بعدی بنده هات چیه؟ لیاقت ذاتی آدما که خودت آفریدیشون، لیاقت اکتسابی آدما، نظریه ی تناسخ و زندگی قبلیشون، میزان اطاعتشون از تو و ... ؟؟؟ یا شاید سناریو رو از قبل نوشتی و این خود ما هستیم که سناریو رو انتخاب میکنیم؟ - تابعِ زندگی خیلی از آدما سینوسیه : منفیِ یک، صفر، مثبتِ یک ... منفیِ یک، صفر، مثبتِ یک ... و هر بار برای کشوندن منفیِ یک به صفر چقدر دست و پا میزنیم ! چقدر به باریکه های نازک امید آویزون میشیم و خودمون رو بالا میکشیم تا بشیم صفر! ایستادیم و نفس کشیدیم و دوباره چنگ زدیم به همون باریکه ها تا بشیم مثبتِ یک! - شوخی وقتی شوخیه که بعدش لازم نباشه که بگی شوخی کردم !!! - یه جمله ای یه جا خوندم خیلی خاطره برام زنده شد : یادش بخیر..... درب بطریهای کوچک پودر پنی سیلین رو توی نفت میذاشتیم و بعد چند روز پُف میکرد و ازش به جای مداد پاک کن استفاده میکردیم ! خداییشم خوب پاک میکردن.... یادش به خیر !!! - بگذار، هر چه نمی خواهیم بگویند! ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم ... شاید ما مهمترین اتفاق دوران خویش باشیم ... - بازم میگم : اینجا جنسِ آسمونش فرق داره با همه جا .. اینجا آسمونش غریبگی میکنه با زمین .. اینجا آسمون درداشو نمیباره سر زمین! اینجا آسمون و آفتاب رو هم ریختن، دستشون تو یه کاسه اس، نفسشون از جای گرم بیرون میاد، دست تو دست هم ابرا رو از اینجا میرونن و نمیذارن که ببارن .. دلم هوس بارون داره این روزا ... - من از جهان بی تفاوتیِ فکرها و حرفها و صداها می یام !!! من پا در کفش ماه کردم !!! - حرف واسه زدن زیاده اما حس نوشتن نیست فعلا ... فقط ... کاش نگاهت زیرنویس داشت !!! مواظب خوبی هاتون باشین ...
[ یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 18:6 ] [ احمد درگاهی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||