به رؤیاهایت فکر کن
آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن 
لینک های مفید
زمین می چرخد
 بی آنکه خواب از سر گنجشک ها بپراند !
سیب می چرخد هزار بار
و می گویند
سرنوشت تغییر می کند !
این سیب همان سیبی ست که جاذبه را تا ته ، سر می کشد از ریشه ی درخت !
و می افتد بر زمین ...
و این همان زمینی ست که آرام می چرخد
و روز و شب را می آورد از پنجره های خانه !
و شب
و شب که جز ماه و شاید چراغ یکی از همسایه ها !
همه خوابند
می شود دزدکی آسمان را دید زد !
اصلا شب برای همبن می آید
برای سر به بالشت خیال گذاشتن ...
برای آرزوهای خواب دیدنی ...
برای طعم گس خواب آلودگی
برای آنکه خیال از سرت خواب بپراند ...
شب می آید
شب می آید و لیوان صبح را می کوبد بر میز  آسمان !
و فریاد می زند
یک جرعه آسمان بیشتر

ستاره ها تشنه اند...

...............................................................................................

درود

- اونقد ریختم توی خودم که سریز شدم خطرناک ...

- لباسی دوختم هم قد تمام عمرم ... خیلی قشنگ می پوشونه تمام درونم رو ...

- آدمهایی هستن که موندن تو رودبایستی زنده بودن ! اونقد تو این خجالت گیر کردن که دیگه حتی بودن یا نبودنشون  فرقی به حال دنیا هم نداره ... حداقل تکلیف دنیا رو باخودتون مشخص کنید ...

- بازم میگم هر کسی به من رسید ، کلک هایش را ، رودست ها و فریب هایش را خورده بود ، و حالا یه اژدهای غمگین و اخمو بود که حال و حوصله دیدن واقعیت من رو نداشت ... هر کسی به من رسید آدم برفیش در حال آب شدن بود و وقتی که آب شد منو به جرم آفتابی بودن محکوم به شب شدن کرد ...

- من دلم می خواهد به آن مرحله از رشد روحی برسم که بتوانم هر موضوعی رو در خود حل کنم ، برای من احتیاج ، کلمه ای بی معنی شود ! بتوانم زندگی را مثل یک گیاه زهری ، میان انگشتانم بفشارم و خرد کنم و بعد هم  آن را زیر پایم بگذارم و لگدمال کنم ، دلم می خواهد به ابدیتی دست پیدا کنم که آرامش در آنجا مثل بستری انتظارم را می کشد و چشمهایم را در این بستر ، بدور از هیچ انتظاری روی هم بگذارم تا ابد ...

- خواب دیشبم : یه دریای بزرگی که دور تا دورش رو یک حصار زیبا گرفته بود و من دست بروی حصار گذاشته بودم و درون دریا و آن طرف دریا رو نگاه می کردم و جالب اینکه دریا از دور آبی بود اما درونش سیاه و تیره و پر از موجوداتی ترسناک بود ، بخاطر اینکه زیبایی دریا رو فقط ببینم از حصار فاصله گرفتم و روی یک تپه نشستم و فقط به رنگ آبی دریا خیره شده بودم ...

- مشکلم به خوبی حل شد ، اونم به کمک و مساعدت خونوادم ، همیشه دوسشون دارم و عاشقشونم و متأسفم بخاطر تمام روزهایی که نفهمیدم شادی واقعی و همیشگی در کنار خونواده آدمه و نه در هیچ جای دیگه ، کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من ... قدردان همه دوستان خوبم هستم ...

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید ...
[ یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 15:13 ] [ احمد درگاهی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ ، بچه 17 ساله من است ...
...............................................

ما را مي‌گردند
مي‌گويند همراه خود چه داريد؟
ما فقط
رؤياهايمان را با خود آورده‌ايم
پنهان نمي‌كنيم
چمدان‌هاي ما سنگين است
اما فقط
رؤياهايمان را با خود آورده‌ايم ...
« سيد علي صالحي »
لینک های مفید


امکانات وب