بخواب هلیا ! دیر است ، دود دیدگانت را آزار می دهد... بازگشت من به شهر ، بازگشت من به سوی تو نیست ! سگ های خانگی ، مرز میان آشنایی و بیگانگی هستند ... پدر! بگذار به شهری برگردم که نخستین خندیدن های شادمانه را به من آموخت و نخستین گریستن های کودکانه را ...
بگذار که انسان ، ساده ترین دروغ های خوب را باور کند ...
ما در روزگاری هستیم هلیا ، که بسیاری چیزها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد !
بخواب هلیا!
تنها خواب ، تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است ،
به من ،
و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد !
من دیگر نیستم !
نیستم تا به جانب تو بازگردم ،
و با لبخندی که دریچه ایست به سوی فضای نیلی و زنده دوست داشتن ،
شب را در دیدگان تو بیارایم !
نیستم ....
« بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی »
.......................................................................................
درود دوستان
- خوب باید باشم ... باید خوبم ...
- به قول آلبر کامو : همیشه روز هایی هست که " انسان در آن روزها ، کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد" ...
- یه اتفاقایی تو زندگی میوفتن که اگر نتونی درک درستی ازشون داشته باشی کل عمرت رو باید تو پشیمونی بگذرونی ... هر کسی یه درکی داره از محیط اطرافش ، درک منم در همین حده !!!
- از اینکه به شدت از دست خودم و حماقت هایم ناراحتم ، خوشحالم ...
- برام به اثبات رسیده که هر کسی به من رسید ، زندگیش چهار فصل بود و توی هر فصلش یه آدمک جا داشت ! هر کسی به من رسید ، برو گم شو خورده ای بود که در فصل قبل از آدمک فصلش خورده بود و می خواست یه فصل جدید رو کنار من از گم شدگی پیدا بشه تا آماده بشه که در فصل بعد و در هوای یه آدمک دیگه باز گم بشه ... هر کسی به من رسید ، روزها در حال ساختن یه لبخند ساختگی بود برای من و شبها در اندوه آدمک فصلهای قبلش مویه سر میداد ... هر کسی به من رسید یه دروغ خیلی بزرگ بود که خودش رو در شمایل حقیقت جا داده بود و می خواست که واقعی باشد و اصلا هم واقعی نبود و از اونجایی که این لباس حقیقت به تنش ناجور بود با همون اصل وجودیش جور شد ... هر کسی به من رسید قبلاً وجدانش رو پاک کرده بود ! البته نـــــــــه !! شدنی نیست ، نمیشه اونچه رو که نداشتی پاک کنی ... هر کسی به من رسید ... بماند ... هر کسی به من رسید اصلا یه فرشته بود ... خیلی هم پایبند بود به ارزشهای اخلاقی و وجدان درون و هر چیز دیگه ای که نماد انسانیته ، کلاً هر کسی به من رسید آدمک نمونه خدا بود ... هه ...
- از اینکه یه آدم متنفرم ، خوشحالم ...
- اینکه شب ساعت 2 نصف شب از خواب بلند بشی و دنبال یه تیکه کاغذ بگردی و یه خودکار که روش بنویسی نشون میده که خیلی خوبم ، قبلاً اصلا حوصله نوشتن نداشتم ...
- آمدند و کندند و سوختند و کُشتند و بُردند و رفتند ...
(تاریخ جهانگشای، از قول یکی از مردم بخارا در حمله مغول) ... اما حالا گروهی آمده اند که می سوزند و می کشند و می برند و نمی روند و نمی روند و باز هم نمی روند ...
- امروز کوه بودم ، کلی بهم خوش گذشت ، اونقدر بالا بودم که اگه دست میکشیدم میتونستم اون عقابی رو که همش دور میزد و کلش رو می چرخوند همه جا ، بگیرم ( به شدت اغراق ) ... هر چند از ارتفاع وحشت دارم به شدت و فکر می کنم شخصیت قبلیم از ارتفاع سقوط کرده و نفله شده که این ترس به این جسمم هم رسیده اما بازم چیزی از زیباییهای بودن نوک قله کم نمیکنه ...
آقا من بدِ ، بدِ ، بد ! شما خوب باشید ... مراقب لبخند هاتون باشید ...