به رؤیاهایت فکر کن
آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن 
لینک های مفید

زودتر بیا !

من زیر باران ایستاده‌ام

و انتظار تو را می‌کشم

چتری روی سرم نیست !

می‌خواهم قدم‌هایت را ، با تعداد

قطره‌های باران شماره کنم

تو قبل از پایان باران می‌رسی ؟

یا باران قبل از آمدن تو به پایان می‌رسد؟

مرا که ملالی نیست !

حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم ،

نه از بوی یاس باران ‌خورده خسته می‌شوم ،

نه از خاکی که باران ، غبار را از آن ربوده است ...

هر وقت چلچله برایت نغمه‌ی دلتنگی خواند

و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا

من تا آخرین فصل باران منتظرت می‌مانم ...
..................................................................................................
درود دوستان

- همواره تاریخ بشر بر پایه تصمیم گیریها ساخته شده است و تصمیم گیری دقیقاً به معنی چشم پوشی آگاهانه از بعضی خواستها و مزایا و ارزشها و در مقابل بدست آوردن چیزهای دیگر است

- روزهایی که برای خودت وقت میذاری احتمالاً در ردیف بهترین روزهای زندگیت هستن ، همین که خودتی و برنامه خودت و دنیای خودت ، روزایی که برای دل خودت می نویسی و می خونی و حتی مثلاً آهنگ گوش میدی ! این یعنی اینکه تو خودت رو فراموش نکردی ... نظمی که این روزا تو زندگیم جریان داره رو خیلی دوست دارم ، یه جور خوبی بهم آرامش میده و اطمینان خاطر ...

- یه مدت فکر می کردم که ما گم شدیم ! گم شدیم و وانمود میکنیم که هستیم ، که می دونیم داریم کجا میریم و هدفمون چیه ... روزها می اومدن و میرفتن و ما همچنان در سایه نفس میکشیدیم که یعنی ما هستیم و در دل آرزو داشتیم که کاش این بار به جستجوی ما بیان ! که شاید این بار پیدایمان کنند ... و دیگه مثل خوره به جونمون نیفته که جای ما رو یه کسی دیگه توی زندگی گرفته و به جای ما داره زندگی میکنه ! اما در واقع این خود ما هستیم که مشخص می کنیم که گم شده باشیم یا پیدا شده ... این فکر و درون ماست که ما رو می سازه  ، خوب یا بد ...

- و بازم میگم اونی که خوابیده رو میشه بیدار کرد اما اونی که خودش رو به خواب زده هرگز

- هیچی نمی تونه اندازه این پیاده رویهای شبانه بهم آرامش بده ، اونم وقتی که بعد از یه روز کامل بارونی و گاهی هم توی یه شب بارونی ، شاید دیگه همچین فرصتی پیش نیاد که بی هیچ اضطراب و استرسی و با فراغ بال تا هر جایی که دلت می خواد قدم بزنی و بعد از چندین ساعت که به خونه رسیدی بازم بگی چقد زود رسیدم ! و هیچی بهتر از این نمی چسبه که این چند ساعت رو توی سکوت راه بری و اگر یه بار هم مثلاً پسر عموی حرافت بخواد باز فک بزنه و بگه : من و تو ، بپری وسط جملش و حرفشو زود قطع کنی و براش بخونی که : من و تو ، هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم ، خسته از این ... بخنده و ادامه بده میگم : من و تو ، و بازم بخونی براش من و تو ، هم صدای بی صداییم ... و باز بگه میذاری حرفمو بزنم ؟ با دست به خودش اشاره بکنه و بعد به من که منظورت از من و تو ماست ؟ و تو یه نیشخندی بهش بزنی و بازم بخونی براش که ما همونیم که می خواستیم خورشیدو با دست بگیریم ... هیچی دیگه ! کلاً منصرف بشه از حرف زدن و بازم سکوت ... شبای سرد پاییزی و بازم پیاده روی ... رسیدیم به انتهای پاییز ...

-  اگر گم کرده ام در این همه بی راهه ، راهم را ... تویی که می بری سوی سپیدی ها نگاهم را
قرارم باش ... یارم باش ... جهان تاریکی محض است ... خداوندا .... کنارم باش ...

مواظب خودتون و لبخندهای قشنگتون باشید ...

[ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ ] [ 23:53 ] [ احمد درگاهی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ ، بچه 17 ساله من است ...
...............................................

ما را مي‌گردند
مي‌گويند همراه خود چه داريد؟
ما فقط
رؤياهايمان را با خود آورده‌ايم
پنهان نمي‌كنيم
چمدان‌هاي ما سنگين است
اما فقط
رؤياهايمان را با خود آورده‌ايم ...
« سيد علي صالحي »
لینک های مفید


امکانات وب