|
به رؤیاهایت فکر کن آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن
| ||
|
تو چشمک میزنی من لبخند میزنم مینشینیم خیلی خستهایم بند ماسکت را باز میکنی کمی گرهاش سفت است ولی باز میشود من هم برش میدارم میگذارم روی میز کنار مال تو این جا خیلی دور است یک قهوهخانه آن سوی صداها من شیر مرغ سفارش میدهم تو جان آدمیزاد ... درود دوستان - ما که خوبیم خدا رو شکر ، شما چگونه اید ؟ - این روزا کارم شده یه نگاه به ساعتم ، یه نگاه به کتابام و ... خیره شدن به سقف ... نه که نمی دونین چه لذتی داره ... - یکی از قشنگترین جمله هایی که امروز روی یه کارت دعوت عروسی خوندم این بود : هرگز نمی گویم در تمام سختی ها کنارت خواهم بود ! می گویم تا کنارت هستم نمی گذارم سختی به تو نزدیک شود ... آدم سرگیجه میگیره از این همه رومانس بودن ! - خودت رو از تبعید روزها و شبها رهایی ده ! همچون کفترهای همسایمون ! البته نه کامل شبیه اونا ، از خودشون کم میکشیم کفتراشون رو هم باید تحمل کنیم ، امان از دست ... اصلاً همون تو تبعید بمون بهتره نمی خواد کفتر بشی ... - همیشه بیاد ماندنی ترین افراد کسانی هستن که زمانی که تو خودت رو دوست نداشتی و از خودت فراری بودی اونا دوست داشتن و همیشه کنارت بودن ... چهره های ماندگار ... - بازم فکرم میاد ... من فکر می کنم ثمره جذر و مدهای زندگی اینه که آلودگی های روحمون زدوده میشه و از حالت هشدار به حالت زندگی و طبیعی بر میگردونه روحمون رو ، خیلی چیزا یاد می گیریم و خیلی چیزا از یادمون میره و برآیند همه این سختی ها اینه که امن ترین جای دنیا رو برای آرامش انتخاب میکنیم ... - حرف این یکی دو ساعت گذشته نیست ! حرف یک سال و دو سال سپری شده هم نیست ! اصلا حرف تمام عمری که تا به امروز گذشته هم نیست ! انگار حکایت هزار سال زندگی ست ! هزار سال زندگی کرده ام انگار و حرف ، حرف این هزاره است ! انگار هــــــــزاااار ســـــاااال ... اینکه گاهی از حسرت هام میگم ، اینکه گاهی دل به دریا میزنم و از پشیمونی هام میگم ، اینکه هزاران بار خودم رو مورد عتاب قرار میدم حتی با اینکه شاید گاهی اصلا مستحقش نبودم ... دلیلش نه اینکه پرسه زدن توی کوچه های گذشته رو دوست دارم ! اصلاً ! میدونم که از گذشته گفتن کاری است ناسره ، میدونم که زندگی یعنی در حال زیستن و به فردای بهتر امید داشتن ... همه این چیزا رو میدونم اما بازم می خوام تهی بشم از هر چه سخن هزار ساله و باستانی است ... - اینکه یه روز صبح از خواب بیدار بشی و ببینی عجب هوای زیبای بهاریه و بگی خوب امروز سعی می کنم از همه لحظاتش استفاده کنم و لذت ببرم و میشینی فکر میکنی که باید چکار کنی که بیشتر بهت خوش بگذره که یهو صدای مامانت میاد که بیا برو دنبال یه کاری ! پیش خودت میگی این خوبه ، میتونه یکی از گزینه هایی باشه که بهت خوش بگذره ... 1 ساعت بعد ... 2 ساعت بعد ... 3 ساعت بعد ... 4 ساعت بعد ... 5 ساعت بعد ... و تو همچنان در صف گرفتن برنج دست و پا میزنی ... و این بود داستان یه روز زیبای بهاری من ... - هيچ پايانی به راستي پايان نيست ! در هر سرانجام ، مفهوم يک آغاز نهفته است ، چه كسي ميتواند بگويد « تمام شد» و دروغ نگفته باشد ؟ بگذار بار ديگر به شهری بازگردم كه خوابهای مرا زنده خواهد كرد ... من ميخواهم به كودكي خويش بازگردم ، به پاک ترين رؤياها ، به سوی آنچه مرا هفت ساله بودن بياموزد ! كه همه چيز را با رنگهای كودكانه بياميزد ... ( بار دیگر شهری که دوست می داشتم ... نادر ابراهیمی ) - ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای زخویش ...... آیین آینه ، خود را ندیدن است ... مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید ...
[ سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ ] [ 16:3 ] [ احمد درگاهی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||