|
به رؤیاهایت فکر کن آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن
| ||
|
حال شاه شطرنجی را دارم که وزیرش ، استیضاح شده است ! از تمام پیاده نظامش بوی کودتا می آید ! و هیچ رویای دل زدن به قلب لشکر کابوس را ندارد ... تکلیف این بازی قبل از تمام قاعده ها ، روشن است ! خودم را مات می کنم در قلعه ای که بین کیش های تو ، فرقی نمی گذارند ! وقتی داشته و نداشته ام یک قلعه به وسعت تنهایی باشد همیشه محاصره ام میان کابوس هایی که با شبیخون های تو ، توفیری ندارند ... من به دموکراسی هیچ سیاه سفیدی به اندازه عمق استبداد تو باور ندارم ... درود دوستان - گاهی سربلند باختن ، بهتر از برد با تبانی است ... - مشکل اکثر ماها اینه که یه کم می فهمیم ! یعنی میشینیم با خودمون فکر میکنیم ، نقاط ضعف خودمون رو استخراج میکنیم به گمان خودمون و بعد دیگه فکر میکنیم تمام ، من یک آدمک کامل هستم ! غافل از اینکه اینا فقط تصورات خودمونه ، یه لحظه از خودت بیرون بیا یه نگا به خودت بنداز ! جای جالبتر اینجاست که در این مواقع به شدت خودمون رو انتقاد پذیر و خیلی مدرن و منطقی میدونیم و در یه بحث کوتاه شاید بارها بگیم من آدم انتقاد پذیری هستم ، این گمان از اونجا میاد که ما خودمون رو بر حق میدونیم و خیال میکنیم نهایتش ثابت میکنیم که همیشه حق با ماست ، چقدر سخته گیر نیفتادن تو این دام ... - وقتی که ایمان مهمتر از نان است ... صد ها بار ... - محدودیتهای جامعه مثل GPS روی ماشینهای خطی می مونه ! دست و پای آدم رو میبنده حسابی ! آدم میتونه گازشو بگیره و بره اما نمیشه ! براش تاوان داره بعدها ... - با چشم بد ببینی درمان داره ، نهایتش میری مطب و یه عینک برات مینویسن و دیدت خوب میشه ، وای به روزی که ذهنت بدبین بشه ... - چن روز پیش فیلم The Lovely Bones ( استخوان های دوست داشتنی ) رو دیدم ، هنوز تو شوک هستم و پریشون از دیدنش ، هر چند دیگه اصلاً حاضر نیستم ببینمش اما خوشحالم از دیدنش ، ماجرای یه دختر 14 ساله به نام سوزی که توسط همسایشون به قتل میرسه ! راوی فیلم همون سوزی هستش که از ابتدای زندگی تا نحوه قتل و بعد حضورش در برزخ و اینکه همیشه ناظر خونوادش هست ! همه بی تابی های پدرش رو می بینه ! سعی میکنه بهش آرامش بده ، گاهی با خودش حرف میزنه که من چرا باید بمیرم ؟ هنوز کلی آرزو دارم ، سعی میکنه هر شب اشکای پدرش رو پاک کنه اما نمی تونه ! و درنهایت به این باور میرسه که اون مرده و دیگه تمام ! جمله نهایی و تعیین کننده فیلم اینجا بود که دنیا بدون سوزی هم ادامه پیدا می کنه و وقتی به این باور رسید روحش آرام گرفت ... - و روز بعد از دیدن این فیلم بسیار احساسی که هنوز تو شوک بودم و متنفر از هر چی قتل و کینه و دنیای آدما ، جلو یه عابر بانک منتظر بودم نوبتم برسه که متوجه گریه یه خانم شدم ، روبروم وایساده بود و مدام گریه میکرد ، خودم رو زدم به ندیدن ! اومد طرفم و گفت : من نمی خوام این قرصا رو بخورم ! من حالم خوبه اما مجبورم میکنن اینا رو بخورم ! هیچی نگفتم ! بازم گفت به مامانم میگم : شما کاری کردین همه فکر میکنن من دیوونه ام ، منم مثل همه آدمم ، میخوام راحت زندگی کنم ! و بازم بیشتر گریه کرد و منم سکوت ! بازم گفت و گفت و گفت و منم سکوت و بعد رفت ... فقط یه حس بدی داشتم به دنیا ... - رؤیای تسکین این درد تکراری ... پاراگراف دوستان : اگر خورشید نابود شود ، تا هشت دقیقه ی بعد اصلا متوجه نخواهیم شد چون که این هشت دقیقه زمانی است که طول می کشد که نور به ما برسد. برای هشت دقیقه زمین همچنان روشن می ماند و ما گرما را احساس می کنیم. ( از دوست خوبم اِلی نویسنده وبلاگ زیبای عروسک گمشده ) - هر که دلارام دید از دلش آرام رفت ...... چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید ... [ جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 11:44 ] [ احمد درگاهی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||