|
به رؤیاهایت فکر کن آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن
| ||
|
معلّم گفت: «ـ تو حرف گوش نمیکنی ! هَمهش سرِ جات وول میخوریُ با چیزای دورُ وَرِت وَر میری ! برو گوشهی کلاس ، رو به دیوار وایستا وُ تا نگفتم روتُ بَرنگردون! » اینجوری شُد که من اومدم اینجا وایستادم تا شب شُد ! همه رفتن خونه! فکر کنم معلّم یادش رفت من اونجا وایستادم ! فردا یکْشنبه بودُ مدرسهها بسته بودن ! از دوشنبه تعطیلیِ تابستون شروع میشُدُ من بازم وایستادم ! تمومِ ماهای گرمِ تابستونُ اینجا وایستادم! از بدشانسی زَدُ این مدرسه رو تعطیل کردن! تمومِ درُ پنجرهها رو تخته کردنُ اسبابکشی کردن یه جای دیگهی شهر ! اینجوری شُدُ من چهل سالِ تمومِ که تو تاریکیُ بینِ گردُ خاک ، اینجا وایستادمُ هنوز منتظرم معلّم بگه : «ـ روتُ برگردون!» شاید معلّم منظوری نداشته ، ولی من آدمِ حرف گوشکنیاَم ...! « شل سیلور استاین » درود دوستان - Nevermind, I’ll find someone like you - شروع کن به تموم کردن کارهایی که شروع کردی ... - همیشه توی زندگی ، همهی تلاشمون رو میکنیم که رفاه داشته باشیم که زندگی راحتی داشته باشیم ، درس میخونیم که یه کارهای بشیم که کار میکنیم که پول داشته باشیم و تو زندگی از بقیه عقب نمونیم و چشممون به دست دیگرون نباشه ! از یه طرف اگه تو همین زندگی ، چیزی وجود داشته باشه که بشه اسمش رو گذاشت "اعتقاد" یا " اصول " یا همون " رؤیاهامون " ، یه جایی تو زندگیمون واسش باز میکنیم و اگرتر ، اعتقاداتمون برامون دغدغه بشن ، میدویم ، میجنگیم ، میخوایم که یه کاری کنیم در راستای تحققِ این اعتقادات دغدغه شدمون ! اما نمیشه ! این وسط یه چیزایی از این معادله ها با هم نمیخونن ! جور در نمیاد ! انگار واسه اینکه این دستگاه معادلات جواب واحد داشته باشه ، یه معادله کمه ! به نظر من بخش وسیعی از زندگی هر آدمی بسته به اینکه چقدر زندگی اون آدم ، عمق داره ، صرف پیدا کردن این معادله میشه ! درسته که شاید یه راه حل ، این باشه که بگردیم و یه معادله پیدا کنیم ، از اول بنویسیمش ، این بار با دقت بیشتر ، مدادمون رو برداریم و تک تک پارامترهاش رو از نو تعریف کنیم اما بد نیست به اینم فکر کنیم که شاید اصلا چیزی کم نباشه ... شاید اون تصوری که ما از زندگی داشتیم هیچ اشتراکی با اعتقاداتمون نداشته .... این لزوما به این معنا نیست که معادله زندگیمون رو غلط نوشتیم یا از اول ایراد داشته ، نه ! فقط شاید شرط لازم داشتن اعتقادات و افکار به اون بزرگی اینه که ظرف بزرگتری برداریم ... - گاهی بعضی از این کلمات ترکیبی هیچ فایده و استفاده خاصی ندارن و ساخته شدن فقط برای اینکه در جاهایی که خالی هست و احساس میشه باید یه چیزی نوشته بشه که پر بشه فارغ از موضوع و محتوا و خیلی مهم تر کاربردش که اصلاً این ترکیب دردی از کسی دوا میکنه ! مثل موفق باشید های آخر برگه های امتحانی سابق ! - شاید دلیل اینکه ما آدمها اگه از کارهای نادرست دیگران گله مندیم ، که پیش خودمون فکر میکنیم که دیگر آدما غیر از خودمون چه اشتباهاتی رو مرتکب میشن ، اگه اهداف بد مخفی پشت کارهای به ظاهر درست و خوب دیگران رو به حساب بد بودن اونها میذاریم و به خودمون احسنت و به به میگیم که اینقده باهوش هستیم که درون آدما رو می خونیم غلط یا درست ! شاید دلیلش اینه که خودمون هم آغشته به اون کارهای نادرستیم ! دلیلش این نیست که ما آدم خوبه هستیم ، برعکس ... - یه کلام با خدا : سلام خدا خسته نباشی ، میدونم حالت گرفته است از ما و کارهایی که می کنیم و این همه کشت و کشتاری که روی زمین به پا کردیم بماند باقی قضایا ! باور کن حال خودمون هم گرفته است با این تفاوت که گرفتگی شما از روی زمینه و گرفتگی من از آسمون ! هر چند جمعه بود و اینجا برای ما روز تعطیل اما میدونم که شما تعطیلی ندارین و از اول بامداد صبر کردم که ساعت کاری شما تموم بشه بعد مزاحمتون بشم ! تمام امروز رو منتظر موندم و ساکت ، حتی یه نق کوچیک هم نزدم و قیل و قال هم به پا نکردم ، حمل بر جسارت نشه آخه ما کی باشیم در محضر شما صدامون رو بالا بیاریم ، می بینید چقدر بزرگ شدم این روزها که کمتر بهانه گیری میکنم و منتظرتون میمونم تا ساعت کاریتون تموم بشه ! هر چند باز یادم اومد که شما تایم کاریتون مداوم هست و چیزی به نام تعطیلات و استراحت و مسافرت ندارین ، بازم میگم خسته نباشید از ما آدمها ! البته این سالها یه کم زیادی صبوری یادگرفتم وگرنه منم گاهی خیلی غر میزنم به نحوه فرمانروایی شما ، شرمنده ! آقای خدا ( جهت احترام گفتم آقای خدا وگرنه من فرقی بین خانم و آقا نمیذارم اما شما آقای همه ما هستی ) حالا که بزرگ شدم و میگن عقل آدمای کره خاکی به این سن که میرسه تقریباً کامل شده می خواستم مزاحم وقت شریفتون بشم ، در حد یه جمله حرفموتموم می کنم چون میدونم حداقل 7 میلیارد نفری تو نوبت حرف زدن با شما هستن ، میدونی چیه خدا جان ؟ اگر منم همون لاک پشتی بودم که پشتش سنگین بود و آرزوی پرواز داشت ، اگر همون بودم و بهت شکایت می کردم که چرا این همه پشت منو سنگین کردی و یه لاک به این بزرگی چسبوندی بهم که هر چی میرم نمیرسم اگر همون بودم که منو بلند میکردی و دنیات رو نشونم میدادی و میگفتی ببین ! هر بار که میری یعنی رسیدی و وقتی نمیری و ساکن هستی رسیدنی در کار نیست ! اگر همون بودم که بعدش منو زمین میذاشتی و میگفتی حالا بازم برو هر چند سنگین میری اما میرسی ، بهم ایمان داشته باش ! مطمئن باش اینقد از این پشت سنگینم خستم که بازم بهت میگفتم بلندم کن ... از اون بالایی که شما وایستادی دنیا قشنگه اما همین که میای پایین و میری داخلش می فهمی معنی سراب رو ! حمل بر دخالت نباشه در اموراتتون ، آقای رئیس هستی می خواستم بگم : من اعتراض دارم ... راستی آقای رئیس خواستم به عرضتون برسونم که دیر شده ، خیلی هم دیر شده ... همین ... - برای روزهایی که پلکهای زندگیم سنگین میشه ... - برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را ...... بر باده قلاشی دهیم ، این شرک تقوا نام را مراقب خودتون و لبخند های قشنگتون باشید ...
[ جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 15:36 ] [ احمد درگاهی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||