دنیا کوچکتر از آن است
که گم شدهای را در آن یافته باشی!
هیچکس اینجا گم نمیشود،
آدمها به همان خونسردی که آمدهاند
چمدانشان را میبندند
و ناپدید میشوند!
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بیرحمترینشان در برف!
آنچه به جا میماند
ردپائی است
و خاطرهای که هرازگاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پردههای اتاقت را...
«عباس صفاری»
درود دوستان
- انگار جای دیگر و طور دیگری زیسته باشم سالهای پیش از این... یه همچین حسی تقریباً ...
- انگار که در زندگی قبلیم کبوتری بودم که تهش تا بالای سقف خونمون بیشتر نمی رفتم و فوری برمیگشتم جلد جلد! الان که توی این زندگیم آدمم همون خصلت کبوتر سابق رو دارم، نمیشه، ازم جدا نمیشه این خوی و این خصلت! یه جاهایی دوسش دارم یه جاهای اصلاً ! نمیخوامش... اونجاهایی که میخوام اوج بگیرم میاد منو برمیگردونه سر خونه اول! انگار که وزنه بسته باشن به پاهات! ماکس آرزوهام رو بگیرم میرم تا بالای پشت بام چن تا خونه اون طرف تر فوری ندا میاد برگردددد! اینجاست که از ته دل میخوام که « دستی از پرده برون آید و کاری بکند»...
- انگار آدمم! اما گاهی دلم میخواد جدی جدی بشینم روبروی خدا و چشم تو چشمش فقط بهم نگاه کنیم! دلم پیشگوی همون معبد دلفی رو میخواد! بیاد با اون گوی شیشه ای « لحظه های خوب نما»! برام از دل خوشی هایی بگه که تو مسیر جا موندن و قراره زود برسن! آدم کرگدن که نیست! آدم آدمه...
- انگار شبیه درختی که برای ریشه های فرداش داره میجنگه! و یا شبیه شراب هفت ساله! شراب هفت ساله زحمت داره، خمره می خواد، هیزم می خواد، انگور یاقوتی دانه درشت می خواد، هر انگوری تاب شراب هفت ساله شدن نداره! شراب هفت ساله صبر می خواد، آره صبر صبر! جوشیدن می خواد و آرام آرام سرد شدن میخواد، شراب هفت ساله از نور محرومه! قبل اینکه شراب بشه سرکه است و نمیشه مزه اش کرد! وقتی رسید... وقتی هفت سالش تمام شد، مزه اش ناب میشه، شیرین میشه، غلیظ میشه... عمیق میشه... مستت میکنه! مخمور میشی و در نهایت ناب میشی...
- و انگار برای همه اینها، آدم دلیل لازم دارد...
- منم و حیرت و مقصد گم و ره ظلمانی ...... خود مگر کوکب چشم تو شود هادی من
- روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی، مراقب خوبی های قشنگتون باشید...